|
نسترن رها
|
||
بله می گفتم همه اش از آن روزی شروع شد که بهاره به موسسه آمد ... اما چند وقت طول کشید تا من بفهمم که همه اش از آن روز شروع شد؟... یک ماه ؟ ... دو ماه ؟ .... سه ماه؟ ...اصلا شروع شددددددددددد؟
شاید دو ماه پیش بود که خودم حس کردم اتفاقی افتاده ... اما دیروز این خانم دکتر مددی بود که گفت :" یه هو چی شد؟" .... و من بی اختیار خندیدم.
بهاره کوله اش را می اندازد کنار دستش ... موهای رنگ کرده اش از زیر مقنعه تماما بیرون است ... با هم کورس می گذاریم ....نه بابا در مو رنگ کردن نه ... در بستن و باز کردن چمدان هایمان ... اولین باری است که انقدر راحت به کسی اعتماد کرده ام ... تا تقی به توقی می خورد چمدان ها بسته می شود .... و وقتی توقی به تقی می خورد ... چمدان ها باز می شود... هر دو منتظر ... هر دو امیدوار ....و همین ما را باز هم به همدیگر نزدیک تر می کند... در اینکه اصطلاح ها یا به قول معروف تکه های خاص کلامی هم را بفهمیم .... از یک اشاره سر به هم بفهمیم دنیا چه خبر است ... و تا می شود دو ماه پیش ... نشسته ایم و میانه کار نسکافه مان را کوفت می کنیم .... نمی دانم ... از چه حرف می زنیم ... که چشمان همیشه براق بهاره ... برق بیشتری می زند ...
کوفت نسکافه که تمام می شود .... می روم وارد فاز چشمان بهاره می شوم وقتی کسی دیگر را نگاه می کند ... وقتی یک دفعه خودم وارد اتاق می شوم ... لامذهب انگار اتصالی دارد برقش!!!
بعدازظهر وقتی خانه هستم ... با خود می گویم :"نه .... عمرا".... و از فردا صبح بازی جدیدی شروع می شود .... بیشتر که دقت می کنم .... اوه اوه ....کار از برق نگاه گذشته ... به تقلید از کارهای ام رسیده ... اخم کردنم ... برگه خواندنم .... و بهاره غرق خنده که می شود ... می خواهم .... که عمرا را عملی کنم .. اما می خندم ...
خدایا دو هفته می شود .... و من همین جور در ترس و هول و ولا و این حرفا .... به خصوص از تنها شدن ... آشکارا هر دو دست و پایمان را گم می کنیم ... مگر می شود؟ ... خب شد دیگه.
و بالاخره بعد از دو هفته پروزه کوفتی تمام شد ... و من کوچیدم به دفتری در کنار خانم دکتر مددی ... حقیقتا خطر از بغل گوشم گذشت ...
بچه های پروزه دیگر با من کاری نداشتند که حتی به من زنگی بزنند ... و از شانس من بهاره هم رفته بود آن بر آب دیدن نمیدانم کدام قوم و خویشش ... و من این وسط دلم برای هیچ کسی تنگ نشده بود ... جز بهاره ... تا اینکه دیروز سر و کله اش پیدا شد ... وارد دفتر که شد ... هر دو همدیگر را بوسیدیم (خب همه زنها وقتی همدیگر را چند وقتی نبینند می بوسند و ایضا دخترها) ... اما میانه کار ترسیدیم .... به دست دادن برگشتیم و نشستیم ... و یک ساعت گفتیم و خندیدیم ... انگار از همه این یک ماه و نیم دور شدم ... خنده های ام واقعی بود ...و وقتی بهاره رفت ....با خانم دکتر مددی مشغول رتق و فتق طرح کار بودیم و من جوری صحبت می کردم ...مثل این بود که دارم درباره طرح تعطیلات آخر هفته در هاوایی صحبت می کنم ... همین شد که مددی گفت :" یه هو چی شد؟... چشات برق افتاده " .... و من بی اختیار خندیدم.
... و دو ساعت بعد وقتی در یک قرار برای آشنایی با یک پسر حضور داشتم .... - خب می دانید که لازمه قرار وجود دو نفر است ... وفتی می گویم حضور داشتم ....یعنی دختر مورد بحث خودم بودم در قرار مربوطه- ... برقی که از صبح افتاده بود به چشمانم در طول قرار بی فروغ و بی فروغ تر شد تا جایی که شدم نسترن رهای همیشگی ...
* این "بی فروغ" که گفتم ربطی به فروغ فرخزاد ندارد چرا که آقایون در ظاهر عاشق فروغ فرخزاد هستند و می گویند "اوه شما فروغ رو خوندی ... اون شعرش چی بود ؟ " و بعد یک چیزهایی می گویند هر قسمتش از یک شعر فروغ ... و لبخند می زنند که بدانید چقدر فروغ را دوست دارند و شما اگر بی فروغ باشید ... خب حتما مورد پسندشان نیستید... اما من که می دانم ته ذهنشان دوست دارند شما شبیه مادر بزرگ مادر بزرگ مادر بزرگشان باشید!!!
** هر چه بیشتر عمر می کنیم فکر میکنیم نه دیگه کامل خودمون رو می شناسیم ... اما واقعا خودمون رو می شناسیم ؟... نمی شناسیم؟
روی تخت دراز می کشم ... فکر می کنم ... "به چی؟" ... نمی دانم ... ریش درآورده ام... یا او ریش درآورده است ... نگاه می کنم ... نگاه می کنم .... شبیه کسی است ... "اوه سهراب است؟"... بالاخره باید به خاطر آورم ... باید فکر کنم ... باید به خاطر آورم .... باید فکر کنم ....
تلاش می کنم از روی تخت برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ...
" من کیستم؟"... "من کجای ام؟"
صدای دختری از کوچه می آید .... "نه ... نه "
" دیوونه ... منو بگو دارم به چرندیاتت گوش میدم... زری رفته بود کیش ... نمیدونی چه لباسای مامانی آورده .. من رفتم کلی خرید کردم ازش... علی می گه خیلی خوشگلن ...این دامن رو می بینی تن خورش معرکه است ... از زری گرفتم."
"داری از زری پورسانت میگیری؟"
" دیوونه ... منو باش با کی حرف می زنم..."
" الهام ... این عکس رو نیگا ...هیچی جمعیت نرفته...نیگا"
" دی شب رفتیم سینما...انقدر نگار شلوغ کرد که هیچی از فیلم نفهمیدیم ... ولی یه فیلم امریکایی توپ گرفتم ... شب با علی نشستیم نگا کردیم..."
صدای دختری از کوچه می آید .... "نه ... نه "
تلاش می کنم برخیزم ... سرم به سنگ می خورد ... سرم را به سمت شیشه تاکسی بر می گردانم ... دیوار نوشته ای مثل همه دیوار نوشته های مخدوش شده این روزها مرا به خواندن می خواند! .... "درود..." نه ...." جانم فدای ..." نه ..." v " ... " اه ... رد شدیم ..."
" از کجا؟ ... نسی نکنه داری دیوونه می شی ...مامانم می گه اون موقع ها که جنگ بوده و جنسا کوپنی ... یه روز تو اتوبوس یه دختر سوار می شه که مث تو دیوونه بوده" خودش از حرفی که زده خنده اش گرفته ...." فک کن وسط اتوبوس وای می سه می گه "کوپنی کوپنی کوپنی ... روغن کوپنی کوپنی کوپنی ... پنیر کوپنی کوپنی کوپنی ... شوهر کوپنی کوپنی کوپنی" "
هر دو می خندیم ...هنوز صدای دختری از کوچه می آید ...
"چه خوب یادت مونده؟"
"پس چی ...فکر کردی مث تو خل و چلم که چیزی یادم نمونه... نسی اون مانتو رو نیگا... اونجا .... اه رد شدیم"
صدای پدر از طبقه پایین می آید ... از پنجره ای که پرده ای ارغوانی ... آسمانش رو از من گرفته ...رو بر می گردانم... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... "علی آقا" دوست پدر هم هست .
نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...
باز که اینجا هستم ؟ ... تمام طبقه پایین را چقدر قشنگ رنگ توسی زده بودند.. لابد هنر دست "علی آقا" ....از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... بوی عطر چای مست کننده است .... چای در چایدان شهرزاد.... قوطی فلزی ... با شهرزادی که در میانه مزرعه چای .... سبد چای را به ناکجا آباد می برد .
"علی آقا" خسته از کار ... چای می خورد ... همه دیوارها توسی شده اند ...
نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ...
صدای خنده می آید ... حتما غیر از "علی آقا " دوست پدر ... عمو هم به خانه ما آمده .... از جایم بلند می شوم ... از پله ها به سمت پایین می روم ... همه جا توسی است ... و در میانه سماور و قوری و چای شهرزاد ... "سلام" می کنم ... صدای زن ها و بچه ها می آید ... لابد همه فامیل امروز خانه ما هستند.
نگاهم رو به پنجره هست که پرده ای ارغوانی ... آسمان رو از من جدا کرده ... پلک می زنم ... نگاه می کنم ... نه مشکلی نیست ... همه چیز همان است که می بینم ... پنجره ... پرده ارغوانی ... آسمانی که از من جدا شده ... از روی تخت بلند می شوم ... سر که بر می گردانم ... در اتاق خواب را می بینم ... و پشت در می دانم ...یک پذیرایی ... یک آشپزخانه ... بی پله ... بی طبقه پایین ... در انتظارم است .
باز خواب دیده ام ... با چشمان باز .... به گمان زندگی ... به گمان اینکه از جا بلند شده ام ... رفته ام ... زیسته ام ... سلام داده ام ... و شادی حتی وقتی پرده ارغوانی آسمان را از من گرفته ... به انتظارم است.
چند بار بلند شدم؟... چند بار از پنجره بی منظره با پرده ارغوانی فرار کردم؟...
|
|